فروتن باشید
متواضع
خاکی
آنگاه،همه را خواهید دید .
ما گویی به دور خود می چرخیم
می چرخیم
می چرخیم
تا سرمان گیج می رود
و افسرده خاطر
گوشه ای کز می کنیم
و به تو می اندیشیم.
اما اگر تو باشی
مدار چرخش ما
مرکزی دارد
تو می آیی
و به کارهایمان
رفتارهایمان
جهت می دهی
و ما را از این سردرگمی
نجات می دهی.
به تو می اندیشیم
به حضور تو
به انتظار تو
آقاجان
ما منتظریم
بیا
که سردرگم شده ایم.

رحمتی کن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد.
قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر
ایمانم افکنم، تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند
و برای دین کار می کنند نه آنها
که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند!
« دکتر علی شریعتی »
یاد شهید...
در حیرتم از جاذبه نام شهید
یک جرعه جنون مینوشم از جام شهید
از حد جنونم آسمان میخندد
شاید به زمین خورده ام از بام شهید

سلام بر خدا و شهيدان خدا و بندگان پاك و مخلص او :
بعد از مدتها كشمكش دروني كه هنوز هم آزارم مي دهد،براي رهايي از اين زجر به اين نتيجه رسيدم،و آن در اين جمله خلاصه مي شود:
(خدايا عاشقم كن)
از اينكه بنده بد وگناهكار خدايم سخت شرمنده ام،و وقتي ياد گناهانم مي افتم آرزوي مرگ ميكنم،ولي بازچاره ام نمي شود. به راستي كه (ان الانسان لفي خسر)
هيچ برگ برنده اي ندارم كه رو كنم،جز اينكه دلم را به دو چيز خوش كرده ام: اول
اينكه با اين همه گناه،او دوباره مرا به سرزمين پاكي و اخلاص و صفا و محبت بازم
گرداند،پس لابد دوستم دارد ،هر چند كه چشم دلم كور است
و نميبينم واحساسش نميكنم،اگر چنين نبود پس چرا مرا به
اينجا آورد؟
دوم اينكه قلبي رئوف و مهربان دارم و با همه بديهايم بسيار دلسوزم.لحظه اي حاضر
به رنجش كسي نمي شوم، حتي رنجشي بسيار كوچك و ناچيز،ولي در عوض براي
خوشنودي ديگران حاضر به تحمل هررنجي مي شوم؛
بله!به اين دو چيز دل خوش كرده ام.
پس اي پروردگار من...اگر دوستم داري كه مرا به اينجا آورده اي پس مرا به آرزويم كه...برسان!
و يا به اين خاطر كه نمي توانم باعث رنجش كسي شوم،بيا ومرا مرنجان و خوشنودم كن و مرا با خودت...!
دنيا براي ضعيف نفسان يك گرداب هلاكت است،اگر لحظه اي به خودمان واگذارده
شويم،واي برما كه ديگرنابودي مان حتمي است.خوشا آن كس كه به ياري او در اين
گرداب هلاك نگردد!
اي حسين...
اي مظلوم كربلا...،
اي شفيع لبيك گويان
نداي ( هل من ناصرت) را من نيز لبيك گفتم،
( شفاعتم كن)!
و مگذار در اين گرداب هلاكت هلاك گردم.
اي خدا...
بسيار بد و ضعيفم، و در مقابل گناه ياراي مقاومت ندارم،زيرا هنوز نشناختمت؛ و
حتي در راه شناختت
نيز زحمت نكشيده ام،زيرا ضعيف و پايبند به اين دنيايم،و نمي توانم از خوشي ها و
آسايش هاي محض وپوشالي اين دنيا دل بكنم و در راه شناختت سختي كشم.
سختي كه پر از شيريني و لذت است،ولي
افسوس كه اين سختي و حلاوت نصيبم نمي گردد!
خالقا...
تو را به خودت قسم،تو را به پيامبران وامامان زجر كشيده و معصومت قسم بيا و
عاشقم كن
اگر چنين كني كه از درياي رحمت و كرامتت چيزي كاسته نميشود و زياني به تو نمي رسد.
همه آرزويم اين است كه ببينم زتو رويي
چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي
اگر چنين كني ديگر هيچ نمي خواهم،چون همه چيز دارم. مي دانم اگر چنين كني از اين بند رهايي
يافته و ديگر به سويت پر...!
خدايا...
دل شكسته و مهربانم را مرنجان،
تو خود گفتي كه به دل شكستگان نزديكم
من نيز دلي شكسته دارم؛
اي كساني كه اين نوشته رايا بهتر بگويم اين سوز دل،اين درد دل،نمي دانم چه
بگويم،اين تجربه تلخ يااين وصيتنامه،اين پيام و يا در اصل اين خواهش و تقاضاي
عاجزانه را ميخوانيد،اگر من به آرزويم رسيدم
و دل از اين دنيا كندم،بدانيد كه نالايقترين بنده ها هم مي توانند به خواست او به
عینه دیده ايد كه يك بنده گنه كارخدا به آرزويش رسيده است.
يارب ز كرم بر من درويش نگر
در من منگر در كرم خويش نگر
هر چند نيم لايق بخشايش تو
برحال من خسته دل ريش نگر
حالا كه به عينه ديديد،شما را به خدا عاجزانه التماس و استدعا مي كنم، بيائيد و به
خاكش بيفتيد وزار زار گريه كنيد و اميدوار به بخشايش و كرمش باشيد. وبا او آشتي
كنيد،زيرا بيش از حدمهربان و بخشنده است.فقط كافي است يكبار از ته دل صدايش
كنيد،ديگر مال خودتان نيستيد و مال او مي شويد و ديگرهر چه ميكند او مي كند و
هر كجا ميبرد،او مي برد.ولي در اين راه آماده و حاضر به تقبل هرگونه رنج و
سختيه مانند:
مظلوم كربلا حسين(ع)
و پيام دار او زينب(س) باشيد.هر چند كه سختي و رنجهاي ما در مقايسه با آنها نمي تواند قطره اي در
مقابل درياباشد.بله،خداگونه شدن مشقات و مصائب دارد،زيرا كليدش و نشانش همين است و درعوض
آن چيز كه براي شما مي ماند...! و آن بسيار عظيم و شيرين است؛
در راه طلب پاي فلك آبله دارد
اين وادي عشق است و دوصد مرحله دارد
درد و غم رنج است و بلا زاد ره عشق
هر مرحله صد گمشده اين قافله دارد
صد مرحله را عشق به يك گام رودليك
در هر قدم اين ره چه كنم صد تله دارد
گر دست مرا جاذبه عشق نگيرد
فرياد نه جان زاد و نه دل راحله دارد
« شهيدامير حاج اميني »
« شعری در مورد امام زمان (عج) »
![]()
![]()
![]()
گـــر چــه پیـمان را شکستم بر سـر پیمانه ام بـا همـــه بد عــهدی ام آن عـاشق دیوانـه ام
گـــر بــه ظاهــر دورم از درگــاه تو ای نازنیـــن بـاز هــــم مشــتاق روی دلـــکش جـانـانــه ام
از در مـــیخانه ات ای شـــاهد خـــوبان مـــران با هـــمه عصیان همان دردی کـش میخانه ام
پـــــرده بردار از رخ زیـــــبا که مشتاق تـــــوام آن رخ زیـــــبـا ندیــــــده، والــــه و دیــــوانه ام
پادشـــــاه جــــودی و ما بـــنده درگـــاه تـــــو منتـــــظر بـر درگهت ،زان بخشش شاهانه ام
در مـــــیان بحــر هجران غوطه ور گشتم ولی باز هـــم در جستجوی گــوهـــــر دردانـــــه ام
همچون من هرگز نباشـد بردرت پیمان شکن لیــک با الــــطاف غــیر از تو، شـها !بیگانه ام
چون که لطف توست تنها ضامن رســوایی ام ور نـــه آن گــردم که افشـــان در دل ویرانه ام
انتـــظارت بیش از حــد شد، تحمل تا به کی؟ آفتـــابـا! بـــــهر دیـــــدار رخـــــت پروانـــــه ام
والــــــه و شــــیدا و مـستم لیک، محتاج توام
یک نــــظر بر من نــــــمـا، ای عارف فرزانه ام!
![]()
![]()
![]()
السلام علیک یا صاحب الزمان![]()
مصطفی به روایت غاده - 1
سالها از آرام گرفتن چمران مي گذرد . روزهاي تكاپو و از پشت صخره اي پشت صخره ديگرپريدن و پناه گرفتن ، و روزهاي جنگ هاي سرنوشت ساز پايان يافته اند و اكنون در اين روزگار به ظاهر آرام "غاده چمران" با لحني شكسته داستاني روايت مي كند، "داستان يك نسيم كه از آسمان روح آمد و در گوشش كلمه عشق گفت و رفت به سوي كلمه بي نهايت."
سال ها از روزي كه سرانجام چمران در اين زمين آرام گرفت مي گذرد و اين بار غاده داستاني از تاريخ اين سرزمين روايت مي كند، داستان "مرد صالحي كه يك روز قدم زد در اين سرزمين به خلوص . "
دختر قلم را ميان انگشتانش جابه جا كرد و بالاخره روي كاغذي كه تمام شب مثل ميت به او خيره مانده بود نوشت "از جنگ بدم ميآيد" با همه غمي كه در دلش بود خنده اش گرفت ، آخر مگر كسي هم هست كه از جنگ خوشش بيايد ؟ چه مي دانست ! حتماً نه . خبرنگاري كرده بود ، شاعري هم ، حتي كتاب داشت . اما چندان دنيا گري نكرده بود . "لاگوس" را در آفريقا مي شناخت چون آن جا به دنيا آمده بود و چند شهر اروپايي را ، چون به آنجا مسافرت مي رفت . بابا بين آفريقا و ژاپن مرواريد تجارت مي كرد و آن ها خرج مي كردند، هر طور كه دلشان مي خواست . با اين همه ، او آن قدر لبناني بود كه بداند لبنان براي جنگ همان قدر حاصلخيز است كه براي زيتون و نخل . هر چند نمي فهميد چرا!
نمي فهميدم چرا مردم بايد همديگر را بكشند. حتي نمي فهميدم چه مي شود كرد كه اين طور نباشد، فقط غمگين بودم از جنگ داخلي ، از مصيبت .
خانه ما در صور زيبا بود ، دو طبقه با حياط و يك بالكن رو به دريا كه بعدها اسرائيل خرابش كرد . شب ها در اين بالكن مي نشستم ، گريه مي كردم و مي نوشتم . از اين جنگ كه از اسلام فقط نامش را داشت با دريا حرف مي زدم، با ماهي ها ، با آسمان . اين ها به صورت شعر و مقاله در روزنامه چاپ مي شد . مصطفي اسم مرا پاي همين نوشته ها ديده بود . من هم اسم او را شنيده بودم اما فقط همين . در باره اش هيچ چيز نمي دانستم ، نديده بودمش ، اما تصورم از او آدم جنگ جوي خشني بود كه شريك اين جنگ است .
مصطفی به روایت غاده - 2
بالاخره يك روز همراه يكي از دوستانم كه قصد داشت برود موسسه ، رفتم در طبقه اول مرا معرفي كردند به آقايي و گفتند ايشان دكتر چمران هستند. مصطفي لبخند به لبش داشت و من خيلي جا خوردم . فكر مي كردم كه كسيكه اسمش با جنگ گره خورده و همه از او مي ترسند بايد آدم غسي اي باشد ، حتي مي ترسيدم ، اما لبخند او و آرامشش مرا غافلگيركرد . دوستم مرا معرفي كرد و مصطفي با تواضعي خاص گفت: شماييد ؟ من خيلي سراغ شما را گرفتم زودتر از اينها منتظرتان بودم . مثل آدمي كه مرا از مدتها قبل مي شناخته حرف مي زد . عجيب بود . به دوستم گفتم: مطمئني كه دكتر چمران اين است؟ مطمئن بود .
باردوم كه ديدمش براي كار در موسسه آمادگي كامل داشتم . كم كم آشنايي ما شروع شد . من خيلي جاها با مصطفي بودم ، در موسسه كنار بچه ها، در شهرهاي مختلف و يكي دوبار در جبهه . برايم همه كارهايش گيرا و آموزنده بود . بي آنكه خود او عمدي داشته باشد .
غاده با فرهنگ اروپايي بزرگ شده بود . حجاب درستي نداشت اما دوست داشت جورديگري باشد ، دوست داشت چيز ديگري ببيند غير از اين بريز و بپاشها و تجمل ها، او از اين خانه كه يك اتاق بيشتر نيست و درش هميشه به روي همه باز است خوشش مي آيد . بچه ها مي توانند هر ساعتي كه ميخواهند بيايند تو ، بنشينيد روي زمين و با مديرشان گپ بزنند . مصطفي از خود او هم در اين اتاق پذيرايي كرد و غاده چقدر جا خورد وقتي فهميد بايد كفش هايش را بكند و بنشيند روي زمين ! به نظرش مصطفي يك شاه كار بود ، غافل كننده و جذاب .
يادم هست در يكي از سفرهايي كه به روستاها مي رفت همراهش بودم . داخل ماشين هديه اي به من داد، اولين هديه اش به من بود و هنوز ازدواج نكرده بوديم. خيلي خوشحال شدم و همان جا بازكردم ديدم روسري است ، يك روسري قرمز با گلهاي درشت . من جا خوردم ، اما او لبخند زد و با شيريني گفت :بچه ها دوست دارند شما را با روسري ببينند . از آن وقت روسري گذاشتم و مانده . من مي دانستم بچه ها به مصطفي حمله مي كنند كه چرا شما خانمي را كه حجاب ندارد ميآوريد موسسه ، اما برايم عجيب بود كه مصطفي خيلي سعي مي كرد، خودم متوجه ميشدم، مرا به بچه ها نزديك كند . مي گفت: ايشان خيلي خوبند . اينطور كه شما فكر مي كنيد نيست . به خاطر شما مي آيند موسسه و ميخواهند از شما ياد بگيرند ان شاالله خودمان بهش ياد مي دهيم. نگفت اين حجابش درست نيست ، مثل ما نيست ، فاميل و اقوامش آن چناني اند . اينها خيلي روي من تاثير گذاشت . او مرا مثل يك بچه كوچك قدم به قدم جلو برد به اسلام آورد . نه ماه. نه ماه زيبا با هم داشتيم و بعد با هم ازدواج كرديم . البته ازدواج ما به مشكلات سختي برخورد .
تو ديوانه شده اي ! اين مرد بيست سال از تو بزرگتر است ، ايراني است ، همه اش توي جنگ است ، پول ندارد ، همرنگ مانيست ، حتي شناسنامه ندارد !
مادر بزرگ پوشيه مي زد ، مجلس امام حسين در خانه اش به پا مي كرد و دعاهاي زيادي از حفظ داشت . او غاده را زير پرو بالش گرفت ، دعاهارا يادش داد و الان اگر مصطفي را مي ديد كه چطور زيارت عاشورا ، صحيفه سجاديه ، و همه دعاهايي را كه غاده عاشق آن است و قبل از خواب مي خواند در او عجين شده در ازدواج آنها ترديد نمي كرد .
وقتي من خواستم برگردم ، مصطفي جلو آمد و به يوسف حسيني گفت: شما برويد من ايشان را با ماشين خودم مي رسانم . من تمام راه از الخرايب تا صيدان گريه مي كردم . به مصطفي گفتم: فكر مي كردم شما خيلي با لطافتيد ، تصورش را نمي كردم اينطور با من برخورد كنيد . او چيزي نگفت تا رسيديم صيدان ، جايي كه من بايد منتقل مي شدم به ماشين يوسف حسيني كه به بيروت برگردم. آنجا مصطفي از من معذرت خواست ، مثل همان مصطفي كه مي شناختم گفت: من قصدي نداشتم ، ولي نميخواهم شما بي اجازه فاميلتان بياييد و جنوب بمانيد و شما بايد برگردي و با آنها باشيد.
مصطفی به روایت غاده - 3
آن شب وقتي رسيدم خانه ، پدر ومادرم داشتند تلويزيون نگاه ميكردند . تلويزيون را خاموش كردم و بدون آنكه از قبل فكرش را كرده باشم گفتم: بابا ! من از بچگي تا حالا كه بيست و پنج شش سالم است هيچ وقت شما را ناراحت نكرده ام ، اذيت نكرده ام ، ولي براي اولين بار مي خواهم از اطاعت شما بيايم بيرون و عذر ميخواهم. پدرم فكر مي كرد مسئله من با مصطفي تمام شده ، چون خودم هم مدتي بود حرفش را نمي زدم پرسيد: چي شده ؟ چرا ؟ بي مقدمه ، بي آنكه مصطفي چيزي بداند ، گفتم: من پس فردا عقد مي كنم . هر دو خشكشان زد . ادامه دادم: من تصميم گرفتم با مصطفي ازدواج كنم ، عقدم هم پس فردا پيش امام موسي صدر است . فقط خودم مانده بودم اين شجاعت را از كجا آورده ام ! مصطفي اصلاً نمي دانست من دارم چنين كاري مي كنم .
مادرم خيلي عصباني شد . بلند شد با داد و فرياد ، و براي اولين بار مي خواست من را بزند كه پدرم دخالت كرد و خيلي آرام پرسيد: عقد شما باكي ؟ گفتم: دكتر چمران . من خيلي سعي كردم شمارا قانع كنم ولي نشد . مصطفي به من گفت ديگر نتيجه اي ندارد و خودش هم ميخواست برود مسافرت. پدرم به حرفهايم گوش داد و همانطور آرام گفت: من هميشه هرچه خواسته ايد فراهم كرده ام ، ولي من مي بينم اين مرد براي شما مناسب نيست . او شبيه ما نيست ، فاميلش را نمي شناسيم . من براي حفظ شما نمي خواهم اين كار انجام شود .
نمي دانم اين همه قاطعيت و شجاعت را از كجا آورده بودم . من داشتم ازهمه امور اعتباري ، از چيزهايي كه براي همه مهمترين بود مي گذشتم . البته آن موقع نمي فهميدم ، اصلاً وارستگي انجام چنين كاري را نداشتم، فقط مي ديدم كه مصطفي بزرگ است، لطيف است و عاشق اهل بيت است و من هم به همه اينها عشق مي ورزيدم .
بابا گفت: خوب اگر خواست شما اين است حرفي نيست ، من مانع نميشوم . باورم نمي شد بابا به اين سادگي قبول كرده باشد . حالا چطور بايد به مصطفي خبر مي دادم ؟
نكند مجبور شود از حرفش برگردد ! نكند تا پس فردا پدرش پشيمان شود ! مصطفي كجا است ؟ اين طرف وآن طرف ، شهر و دهات را گشت تا بالاخره مصطفي را پيدا كرد گفت: فردا عقد است ، پدرم كوتاه آمد. مصطفي باورش نمي شد ، و مگرخودش باورش مي شد ؟ الان كه به آن روزها فكر مي كند مي بيند آدمي كه آنها را كرد او نبود ، اصلاً كار آدم و آدمها نبود ، كار خدا بود و دست خدابود ، جذبه اي بود كه از مصطفي و او مي تابيد بي شناخت ، شناخت بعد آمد بي هوا خنديد ، انگار چيزي دهنش را قلقلك داده باشد ، او حتي نفهميده بود يعني اصلاً نديده بود كه سر مصطفي مو ندارد ! دو ماه از ازدواجشان مي گذشت كه دوستش مسئله را پيش كشيد؛ غاده ! در ازدواج تو يك چيز بالاخره براي من روشن نشد . تو از خواستگارانت خيلي ايراد مي گرفتي ، اين بلند است ، اين كوتاه است؛ مثل اينكه ميخواستي يك نفر باشد كه سر و شكلش نقص نداشته باشد . حالا من تعجبم چطور دكتر را كه سرش مو ندارد قبول كردي ؟
غاده يادش بود كه چطور با تعجب دوستش را نگاه كرد ، حتي دلخورشد و بحث كرد كه؛ مصطفي كچل نيست ، تو اشتباه مي كني . دوستش فكر مي كرد غاده ديوانه شده كه تا حالا اين را نفهميده .
آن روز همين كه رسيد خانه ، در را باز كرد و چشمش افتاد به مصطفي ، شروع كرد به خنديدن؛ مصطفي پرسيد: چرا مي خندي ؟ و غاده كه چشم هايش از خنده به اشك نشسته بود گفت: مصطفي ، تو كچلي ؟ من نمي دانستم ! و آن وقت مصطفي هم شروع كرد به خنديدن و حتي قضيه را براي امام موسي هم تعريف كرد . از آن به بعد آقاي صدر هميشه به مصطفي مي گفت: شما چه كار كرده ايد كه شمارا نديد ؟
ممكن است اين جريان خنده دار باشد ، ولي واقعاً اتفاق افتاد . آن لحظاتي كه با مصطفي بودم و حتي بعد كه ازدواج كرديم چيزي از عوالم ظاهري نمي ديدم ، نمي فهميدم . به پدرم گفتم : جشن نمي خواهم فقط فاميل نزديك ، عمو ، دايي و... پدرم گفت: به من ربطي ندارد؛ هر كار كه خودتان ميخواهيد بكنيد . صبح روزي كه بعد از ظهرش عقد بود ، آماده شدم كه بروم دبيرستان براي تدريس . مادرم با من صحبت نمي كرد ، عصباني بود . خواهرم پرسيد :كجا مي رويد ؟ گفتم: مدرسه . گفت: شما الان بايد برويد براي آرايش ، برويد خودتان را درست كنيد. من بروم ؟ رفتم مدرسه . آنجا همه مي گفتند: شما چرا آمده ايد ؟ من تعجب كردم . گفتم : چرا نيايم ؟ مصطفي مرا همينطور مي خواهد . از مدرسه كه برگشتم ، مهمانها آمده بودند . مصطفي آنجا كسي را نداشت و از طرف او داماد آقاي صدر ، خانواده و خواهرانش و سيد غروي آمده بودند . از فاميل خودم خيلي ها نيامدند ، همه شان مخالف بودند وناراحت .
خواهرم پرسيد: لباس چي مي خواهي بپوشي ؟ گفتم: لباس زياد دارم. گفت: بايد لباس عقد باشد. و رفت همان ظهر برايم لباس عقد خريد همه مي گفتند ديوانه است ، همه مي گفتند نمي خواهيم آبرويمان جلوي فاميل برود . من شايد اولين عروسي بودم آنجا كه دنبال آرايش و اينها نرفتم . عقد با حضور همان معدودي كه آمده بودند انجام شد و گفتند داماد بايد كادو بدهد به عروس . اين رسم ما است ، داماد بايد انگشتر بدهد . من اصلاً فكر اينجا را نكرده بودم . مصطفي وارد شد و يك كادو آورد . رفتم باز كردم ديدم شمع است . كادوي عقد شمع آورده بود ، متن زيبايي هم كنارش بود . سريع كادو را بردم قايم كردم همه گفتند چي هست ؟ گفتم: نمي توانم نشان بدهم . اگر مي فهميدند مي گفتند داماد ديوانه است ، براي عروس كادو شمع آورده . عادي نبود . خواهرم گفت: داماد كجا است ؟ بيايد ، بايد انگشتر بدهد به عروس . آرام به او گفتم: آن كادو انگشتر نيست . خواهرم عصباني شد گفت: مي خواهيد مامان امشب برود بيمارستان ؟ داماد مي آيد براي عقد انگشتر نمي آورد ؟ آخر اين چه عقدي است ؟ آبروي ما جلوي همه رفت. گفتم: خوب انگشتر نيست . چكار كنم ؟ هر چه مي خواهد بشود ! بالاخره با هم رفتيم سر كمد مادرم و حلقه ازدواج او را دستم گذاشتم و آمدم بيرون .
مهريه ام قرآن كريم بود و تعهد از داماد كه مرا در راه تكامل و اهل بيت و اسلام هدايت كند . اولين عقد در صور بود كه عروس چنين مهريه اي داشت ، يعني در واقع هيچ وجهي در مهريه اش نداشت . براي فاميلم ، براي مردم اينها عجيب بود.
مادرم متوجه شد انگشتري كه دستم كرده بودم مال خودش بوده و خيلي ناراحت شد . گفتم مامان ، من توي حال خودم نبودم وگرنه به مصطفي مي گفتم و او هم حتماً مي خريد و مي آورد . مادرم گفت: حالا شما را كجا مي خواهدببرد ؟ كجا خانه گرفته ؟ گفتم: مي خواهم بروم موسسه ، با بچه ها . مادرم رفت آنجا را ديد ، فقط يك اتاق بود با چند صندوق ميوه به جاي تخت . مامان گفت: آخر و عاقبت دختر من بايد اينطور باشد ؟ شما آيا معلول بوديد، دست نداشتيد ، چشم نداشتيد كه خودتان را به اين روز انداختيد ؟ ولي من در اين بادي ها نبودم ، همان جا ، همانطور كه بود ، همان روي زمين ميخواستم زندگي كنم . مادرم گفت: من وسايل برايتان مي خرم ، طوري كه كسي از فاميل و مردم نفهمند . آخر در لبنان بد مي دانند دختر چيزي ببرد خانه داماد ، جهيزيه ببرد ، مي گويند فاميل دختر پول داده اند كه دخترشان را ببرند . من ومصطفي قبول نكرديم مامان وسيله بخرد . مي خواستيم همانطور زندگي كنيم .
مامان رو كرد به من و گفت: بگو طلاق مي خواهم . گفتم: باشه مامان ! فردا مي روم طلاق مي گيرم . آن شب با مصطفي نرفتم . مادرم آرام شد و دوروز بعد كه بابا از مسافرت آمد جريان را برايش تعريف كردم. پدرم خيلي مرد عاقلي بود . مادرم تا وقتي بابا آمد هم چنان سر حرفش بود و اصرار داشت كه طلاق بگيرم. بابا به من گفت" ما طلاق گيري نداريم . در عين حال خودتان مي خواهيد جدا شويد الان وقتش است و اگر مي خواهيد ادامه دهيد با همه اين شرايط كه... گفتم: بله ! من همه اين شرط را پذيرفتهام . بابا گفت: پس برو. ديگر شمارا نبينم و ديگر براي ما مشكل درست نكنيد .
چقدر به غاده سخت آمده بود اين حرف، برگشت و به نيم رخ مصطفي كه كنار او راه ميرفت را نگاه كرد . فكر كرد مصطفاي ارزشش را دارد، مصطفي عزيز كه با همه اين حرف ها او را هر وقت كه بخواهد به ديدن مادر مي آورد . بابا كه بيشتر وقت ها مسافرت است .
صداي مصطفي او را به خودش آورد؛ امروز ديگر خانه نمي آيم . سعي كن محبت مادر را جلب كني ، اگر حرفي زد ناراحت نشو. خودم شب ميآيم دنبالتان .
آن شب حال مادر خيلي بد شد . ناراحتم ، مصطفي كه آمد دنبالم ، مامان حالش بد است ، ناراحتم ، نمي توانم ولش كنم. مصطفي آمد بالاي سر مامان ، ديد چه قدر درد مي كشد، اشك هايش سرازير شد . دست مامانم را مي بوسيد و ميگفت: دردتان را به من بگوييد. دكتر آورديم بالاي سرش و گفت بايد برود بيروت بستري شود. آن وقت ها اسرائيل بين بيروت و صور را دائم بمباران مي كرد و رفت و آمد سخت بود. مصطفي گفت: من مي برمشان. و مامان را روي دستش بلند كرد . من هم راه افتادم رفتيم بيروت . مامان يك هفته بيمارستان بود و مصطفي سفارش كرد كه: شما بايد بالاي سر مادرتان بمانيد ، ولش نكنيد حتي شب ها. مامان هر وقت بيدار مي شد و مي ديد مصطفي آن جا است ميگفت: تو تنهايي، چرا غاده را اين جا گذاشتي ؟ ببرش ! من مراقب خودم هستم . مصطفي ميگفت: نه ، ايشان بايد بالاي سرتان بماند. من هم تا بتوانم مي مانم . و دست مادرم مي بوسيد و اشك مي ريخت، مصطفي خيلي اشك مي ريخت . مادرم تعجب كرد . شرمنده شده بود از اين همه محبت .
مامان كه خوب شد و آمديم خانه ، من دو روز ديگر هم پيش او ماندم . يادم هست روزي كه مصطفي آمد دنبالم ، قبل از آن كه ماشين را روشن كند دست مرا گرفت و بوسيد ، مي بوسيد و همان طور با گريه از من تشكر مي كرد .من گفتم: براي چه مصطفي؟ گفت: اين دستي كه اين همه روزها به مادرش خدمت كرده براي من مقدس است و بايد آن را بوسيد. گفتم: از من تشكر مي كنيد؟ خب ، اين كه من خدمت كردم مادر من بود ، مادر شما نبود ، كه اين همه كارها ميكنيد. گفت: دستي كه به مادرش خدمت كند مقدس است و كسي كه به مادرش خير ندارد به هيچ كس خير ندارد . من از شما ممنونم كه با اين همه محبت وعشق به مادرتان خدمت كرديد. گفتم: مصطفي! بعد از همه اين كارها كه با شما كردند اينها را داريد مي گوييد؟ گفت: آن ها كه كردند حق داشتند ، چون شما را دوست دارند ، من را نمي شناسند و اين طبيعي است كه هر پدر و مادري مي خواهند دخترشان را حفظ كنند. هيچ وقت يادم نرفت كه براي او اين قدر ارزش بوده كه من به مادر خودم خدمت كردم . بعد از اين جريان مادرم منقلب شد .
من اشتباه كردم اين حرف را زدم . ديگر حرفم را پس گرفتم . بايد خودش اين كارها را براي شما انجام بدهد. چرا اين قدر نازش مي كني .
مصطفي چيزي نگفت ، خنديد . غاده به مادرش نگاه كرد ، فكر كرد : حالا براي مصطفي بيش تر از من دل مي سوزاند! ودلش از اين فكر غنج رفت . روزي كه مصطفي به خواستگاريش آمد مامان به او گفت: شما مي دانيد كه اين دختر كه مي خواهيد با او ازدواج كنيد چه طور دختري است ؟ اين ، صبح ها كه از خواب بلند مي شود هنوز رفته كه صورتش را بشويد و مسواك بزند كساني تختش را مرتب كرده اند، ليوان شيرش را جلوي در اتاق آورده اند و قهوه آماده كرده اند . شما نمي توانيد با مثل اين دختر زندگي كنيد ، نمي توانيد برايش مستخدم بياوريد اين طور كه در اين خانه اش هست . مصطفي خيلي آرام اين را گوش داد و گفت: من نمي توانم برايش مستخدم بياورم ، اما قول مي دهم تازنده ام ، وقتي بيدارشد تختش را مرتب كنم و ليوان شير و قهوه را روي سيني بياورم دم تخت .
و تا شهيد شد اين طور بود. حتي وقت هايي كه در خانه نبودم در اهواز در جبهه ، اصرار مي كرد خودش تخت را مرتب كند ، مي رفت شير مي آورد. خودش قهوه نميخورد ، ولي ميدانست ما لبناني ها عادت داريم ، درست مي كرد . گفتم: خب براي چي مصطفي ؟ مي گفت: من قول داده ام به مادرتان تازنده هستم اين كار را براي شما انجام بدهم . مامان هميشه فكر مي كرد مصطفي بعد از ازدواج كارهاي آن ها را تلافي كند ، نگذارد من بروم پيش آن ها ، ولي مصطفي جز محبت و احترام كاري نكرد و من گاهي به نظرم مي آمد مصطفي سعه اي دارد كه مي تواند همه عالم را در وجودش جا بدهد و همه سختي هاي زندگي مشتركمان در مدرسه جبل عامل را .
به محض اينكه وارد مي شد ، بچه ها دورش را مي گرفتند و از سرو كولش بالا مي رفتند مثل زنبورهاي يك كندو. مصطفي پدرشان ، دوستشان و همبازي شان بود . غاده مي ديد كه چشم هاي مصطفي چطور برق مي زند و با شور و حرارت مي گويد: ببين اين بچه ها چقدر زور دارند! اين ها بچه شيرند . با شادي شان شاد بود و به اشكشان بي طاقت . كمتر پيش مي آمد كه ولو يه قراضه غاده را سوار شوند ، از اين ده به آن ده بروند و مصطفي وسط راه به خاطر بچه اي كه در خاك هاي كنار نشسته و گريه مي كند پياده نشود. پياده مي شد ، بچه را بغل مي گرفت ، صورتش را با دستمال پاك ميكرد و مي بوسيدش وتازه اشكهاي خودش سرازير مي شد . دفعه اول غاده فكر كرد بچه را مي شناسد. مصطفي گفت: نه ، نمي شناسم .مهم اين است كه اين بچه يك شيعه است . اين بچه هزار و سيصد سال ظلم را به دوش مي كشد وگريه اش نشانه ظلمي است كه بر شيعه علي رفته .
مصطفی به روایت غاده - 4
اولين باري كه امام موسي مرا بعد از ازدواج با مصطفي در لبنان ديد ، خواست تنها با من صحبت كند . گفت: غاده ! شما مي دانيد با چه كسي ازدواج كرده ايد ؟ شما با مردي خيلي بزرگ ازدواج كرده ايد . خدا به شما بزرگترين چيز را در عالم داده ، بايد قدرش را بدانيد . من از حرف آقاي صدر تعجب كردم . گفتم: من قدرش را مي دانم . و شروع كردم از اخلاق مصطفي گفتن . آقاي صدر حرف من را قطع كرد و يك جمله به من گفت: اين خلق و خوي مصطفي كه شما مي بينيد ، تراوش باطن او است و نشستن حقيقت سيرو سلوك در كانون دلش . اين همه معاشرت و رفت و آمد مصطفي با ما وديگران تنازل از مقام معنوي اوست به عالم صورت و اعتبار . و خيلي افسوس مي خورد كساني كه اطراف ما هستند درك نمي كنند ، تواضع مصطفي را از ناتوانيش مي دانند و فقير و بي كس بودنش . امام موسي مي گفت: من انتظار دارم شما اين مسائل را درك كنيد .
ياد حرف امام موسي افتادم شما با مرد بزرگي ازدواج كرده ايد . خدا بزرگترين چيز در عالم را به شما داده . خودش هم هميشه فكر مي كرد بزرگترين سعادت براي يك انسان اين است كه با يك روح بزرگ در زندگيش برخورد كند، اما انگار رسم خلقت اين است كه بزرگترين سعادت ها بزرگترين رنجها هم در خودشان داشته باشند .
مصطفي الان كجا است ؟ زير همين آسمان ، اما دور ، خيلي دور از او، چشمهايش را بست و سعي كرد به ايران فكر كند، ايران، خدايا ممكن است مصطفي ديگر برنگردد ؟ آن وقت او چه كار كند؟ چه طور جبل عامل را ترك كند؟ چطور درياي صور را بگذارد و برود ؟
هرچند خوشحال بودم كه مصطفي به كشورش برگشته و انقلاب پيروز شده است . پانزده روز بعد نامه دوم مصطفي آمد كه: بيا ايران! در وجودم دوست داشتم لبنان بمانم و آمادگي زندگي كردن در ايران را نداشتم . در ايران ما چيزي نداشتيم . به مصطفي گفتم مسئوليتش در لبنان چه ميشود ؟ و تصميم گرفتيم كه مصطفي در ايران بماند و من هم تا مدرسه تعطيل بشود در لبنان بمانم و كارهاي مصطفي را ادامه بدهم . مي گفت: نمي خواهم بچه ها فكر كنند من و شما رفته ايم ايران و آنها را ول كرده ايم . در طول اين مدت ، من تقريباً هر يك ماه به ايران برمي گشتم و ارتباط تلفني با مصطفي داشتم ، اما مدام نگران بودم كه چه مي شود ، آيا اين زندگي همين طور ادامه پيدا مي كند؟
تا اينكه جنگ كردستان شروع شد . آن موقع من لبنان بودم و وقتي توانستم در اولين فرصت خودم را به ايران برسانم ديدم مثل هميشه مصطفي در فرودگاه منتظرم نيست . برادرش آمده بود و گفت دكتر مسافرت است . آن شب تلويزيون كه تماشا مي كردم ديدم اسم پاوه و چمران زياد مي آمد . فارسي بلد نبودم . فقط چند كلمه و متوجه نمي شدم ، ديگران هم نمي گفتند . خيلي ناراحت شدم ، احساس مي كردم مسئله اي هست ولي كساني كه دورم بودند ميگفتند: چيزي نيست ، مصطفي بر مي گردد . هيچ كس به حرف من گوش نمي كرد. مثل ديوانهها بودم ودلم پر از آشوب بود .
روز بعد رفتم دفتر نخست وزيري پيش مهندس بازرگان . آنجا فهميدم خبري است ، پيام امام داده شده بود و مردم تظاهرات كرده بودند . پاوه محاصره بود . به مهندس بازرگان گفتم: من ميخواهم بروم پيش مصطفي . به ديگران هر چه مي گويم گوش نمي دهند . نمي گذارند من بروم .
فرداي آن روز بازرگان اورا خواست و با لبخند گفت: مصطفي خودش كسي را فرستاده دنبالتان . گفته غاده بيايد . غاده گل از گلش شكفت . از اول مي دانست كه محال است مصطفي بداند او اينجا است و نگذارد بيايد ، حتي اگر جنگ باشد . مصطفي راضي است او برود پاوه و آن قدر عزيز و عاقل است كه "محسن الهي" را دنبال او فرستاده ، محسن را از لبنان از آن وقت كه به موسسه آمد و مدتي تعليم ديد ، مي شناخت .
البته من وقتي رسيدم پاوه ، آن جا از محاصره در آمده و آزاد شده بود. مصطفي هم نبود. او را روز بعد ديدم . وقتي آمد همان لباس جنگي تنش بود و خاك آلود ، ياد لبنان افتادم . من فكر مي كردم كلاشينكف و لباس جنگي مصطفي در ايران ديگر تمام شد ، ولي ديدم همان طور است ، لبناني ديگر . مصطفي به من گفت: مي خواهم در كردستان بمانم تا مسئله را ختم كنم و دنبالتان فرستادم چون در تهران خانه نداريم و شما اينجا نزديك من باشيد بهتر است. از من خواست مراقب باشم و جريان را بنويسم مخصوصاً براي روزنامه هاي كشورهاي عرب . مصطفي مي گفت و من مي نوشتم . نزديك يك ماه در كردستان با او بودم ، از پاوه به سقز ، از سقز به مياندوآب ، نوسود ، مريوان و سردشت . مصطفي بيشتر اوقات در عمليات بود و من بيشتر اوقات ، تنها . زبان كه بلد نبودم . قدم ميزدم تا بيايد . گاهي با خلبانان صحبت مي كردم ، چون انگليسي بلد بودند .
در نوسود كه بوديم من بيشتر ياد لبنان مي افتادم ، ياد خاطراتم ، طبيعت زيبايي دارد نوسود ، و كوههايش بخصوص من را ياد لبنان مي انداخت . من ومصطفي در اين طبيعت قدم ميزديم و مصطفي براي من درباره اين جريان صحبت مي كرد، درباره كردها و اينكه خودمختاري مي خواهند ، من پرسيدم: چرا خود مختاري نميدهيد ؟ مصطفي عصباني شد و گفت: عصر ما عصر قوميت نيست . حتي اگر فارس بخواهد براي خودش كشوري درست كند ، من ضد آنها خواهم بود . در اسلام فرقي بين عرب و عجم و بلوچ و كرد نيست . مهم اين است ، اين كشور پرچم اسلام داشته باشد .
البته ما بيشتر روزهاي كردستان را در مريوان بوديم . آن جا هم هيچ چيز نبود . من حتي جايي كه بتوانم بخوابم نداشتم . همه اش ارتش بود و پادگان نظامي و تعدادي خانه هاي نيمه ساز كه بيشتر اتاقك بود تا خانه . در اين اتاق ها روي خاك مي خوابيديم ، خيلي وقتها گرسنه مي ماندم و غذا هم اگر بود هندوانه و پنير. خيلي سختي كشيدم . يك روز بعداز ظهر تنها بودم ، روي خاك نشسته بودم و اشك مي ريختم .
غاده تا آن جا كه مي توانست نمي گذاشت كه مصطفي اشكش را ببيند ، اما آن روز مصطفي يكدفعه سر رسيد و ديد او دارد گريه مي كند. آمد جلو دو زانو نشست شروع كرد به عذر خواهي . گفت: من مي دانم زندگي تو نبايد اينطور باشد . تو فكر نمي كردي به اين روز بيفتي . اگر خواستي مي تواني برگردي تهران . ولي من نمي توانم ، اين راه من است ، خطري براي خود انقلاب است . امام دستورداده كه كردستان پاك سازي شود و من تا آخر با همه وجودم مي ايستم. غاده ملتمسانه گفت: بياييد برگرديم ، من نمي توانم اينجا بمانم . مصطفي گفت: تو آزادي ، مي تواني برگردي تهران. چشمهايش پرآب شد گفت: مي داني كه بدون شما نمي توانم برگردم . اين جا هم كسي را نمي شناسم با كسي نمي توانم صحبت كنم . خيلي وقتها با همه وجود منتظر مينشينم كه كي مي آييد و آن وقت دو روز از شما هيچ خبري نمي شود. مصطفي هنوز كف دستهايش روي زانوهايش بود ، انگار تشهد بخواند ، گفت: اگر خواستيد بمانيد به خاطر خدا بمانيد ، نه به خاطر من .
به هرحال ، تصميم گرفتم بمانم تا آخر و برنگردم . البته به سردشت كه رفتيم ، من به اكيپ بيمارستان ملحق شدم . نمي توانستم بيكار بمانم . در كردستان سختي ها زياد بود. همان ايام آقاي طالقاني از دنيا رفتند و برگشتيم تهران . در تهران برايم خيلي سخت بود و من براي اولين بار مصطفي را آنطور ديدم، با نگراني شديد . منافقين خيلي حمله مي كردند به او . عكسي از مصطفي كشيده بودند كه در عينكش تانك بود و شليك مي كرد ، خيلي عكس وحشتناكي بود . من خودم شاهد بودم اين مرد چقدر با خلوص كار مي كرد ، چقدر خسته مي شد ، گرسنگي مي كشيد ، اما روزنامه ها اينطور جنجال به پا كرده بودند. در ذهن من هيچ كس درك نمي كرد مصطفي چه كارهايي انجام ميدهد . از آن روز از سياست متنفر شدم . به مصطفي گفتم: بايد ايران را ترك كنيم . بيا برگرديم لبنان . ولي مصطفي ماند. به من ميگفت: فكر نكن من آمده ام و پست گرفته ام ، زندگي آرام خواهدبود. تا حق و باطل هست و مادام كه سكوت نمي كني ، جنگ هم هست .
يك بار كه در لبنان بودم شنيدم كه عراق به ايران حمله كرده خيلي ناراحت شدم . جنگ كردستان كه تمام شد خوشحال شدم . اميد برايم بود كه كردستان الحمدولله تمام شد .
در دلش آشوب بود، مصطفي كجا است ؟ سالم است ؟ آيا دوباره چشمش بصورت نازنين مصطفي مي افتد ؟ موتور هواپيما كه آتش گرفته بود و وحشت و هياهوي اطرافيان ، پريشانيش را بيشتر مي كرد . آخرين نامه مصطفي را بازكرد و شروع كرد به خواندن :
مصطفی به روایت غاده - 5
وقتي رسيدم ، مصطفي نبود و من نمي دانستم اصلاً زنده است يا نه . سخت ترين روزها ، روزهاي اول جنگ بود . بچههاي خيلي كم بودند، شايد پانزده يا هفده نفر . در اهواز اول در دانشگاه جندي شاپور، كه الان شده است شهيد چمران، بوديم . بعد كه بمبارانها سخت شد به استانداري منتقل شديم . خيلي بچه هاي پاكي بودند كه بيشترشان شهيد شدند. وقتي ما از دانشگاه به استانداري منتقل شديم ، مصطفي در "نورد" اهواز بود درحال جنگ . يادم هست من دو روز مصطفي را گم كردم . خيلي سخت بود اين روزها ، هيچ خبري از او نداشتم ، از هم پراكنده بوديم . موشك هايي كه مي زدند خيلي وحشت داشت . هر جا مي رفتم ميگفتند: مصطفي دنبالتان مي گشت. نه او مي توانست مرا پيدا كند نه من اورا. بعد فهميد كه ما منتقل شديم به استانداري، كه شده بود ستاد جنگهاي نامنظم . در اهواز بيشتر با مرگ آشنا شدم .
هرچند اولين بار كه سردخانه را ديدم در كردستان بود، وقتي كه در بيمارستان سردشت كار ميكردم . آنها در لبنان چيزي به اسم سردخانه نداشتند و آن روز وقتي به غاده گفتند بايد جسد چند تا از شهدا را از سردخانه تحويل بگيريد اصلاً نمي دانست با چه منظره ايي مواجه ميشود. به او اتاقي را نشان دادند كه ديوارهايش پر از كشو بود . گفتند شهدا اينجايند . كسي كه با غاده بود شروع كرد به بيرون كشيدن كشوها . جسد ، جسد ، جسد . غاده وحشت كرد ، بيهوش شد و افتاد .
اما كم كم آشنا شدم . در اهواز خودم كشو مي كشيدم و بچه ها را دانه دانه تحويل مي گرفتم . شبها كه مي رفتم مي گفتم فرد ا جسد كي را بايد پيدا كنم ؟
روزهاي اول جنگ در راديوي عربي كار مي كردم و پيام عربي ميدادم . بخاطر بمباران هر لحظه و هركجا مرگ بود؛ جلوي ما ، پشت سر ما ، اين طرف، آن طرف . با اهواز با مرگ روبرو بودم و آنجا براي من صد سال بود . خيلي وقت ها دو روز، چهار روز از مصطفي خبر نداشتم ، پيدايش نمي كردم و بعد برايش يك كاغذ كوچك مي آمد كه "اتركك لله" . در لبنان هم اين كار را مي كرد ، آن جا قابل تحمل بود . ولي يكبار در سردشت بودم . فارسي بلد نبودم وسط ارتش ، جنگ و مرگ ، يك كاغذ مي آيد براي من "اتركك لله" و مي رفت و من فقط منتظر گوش كردن اينكه بگويند كه مصطفي تمام شد . همه وجودم يك گوش مي شد براي ترقي اين خبر و خودم را آماده مي كردم براي تمام شدن همه چيز .
تا روزيكه ايشان زخمي شد . آن روز عسگري، يكي از بچه هايي كه در محاصره سوسنگرد با مصطفي بود، آمد و گفت: اكبر شهيد شد ، دكتر زخمي . من ديوانه شدم ، گفتم: كجا ؟ گفت: بيمارستان . باورم نشد . فكر كردم ديگر تمام شد . وقتي رفتم بيمارستان ، ديدم آقاي خامنه اي آن جا هستند و مصطفي را از اتاق عمل مي آورند، مي خنديد . خوشحال شدم . خودم را آماده كردم كه منتقل مي شويم تهران و تامدتي راحت مي شويم . شب به مصطفي گفتم: مي رويم ؟ خنديد و گفت: نمي روم . من اگر بروم تهران روحيه بچه ها ضعيف مي شود. اگر نتوانم در خط بجنگم الااقل اينجا باشم ، در سختي هايشان شريك باشم . من خيلي عصباني شدم . باورم نمي شد . گفتم: هر كس زخمي مي شود مي رود كه رسيدگي بيشتري بشود. اگر ميخواهيد مثل ديگران باشيد ، لااقل در اين مسئله مثل ديگران باشيد . ولي مصطفي به شدت قبول نمي كرد . مي گفت: هنوز كار از دستم مي آيد . نمي توانم بچه ها را ول كنم در تهران كاري ندارم .
غاده اگر مي دانست مصطفي اين كارها را مي كند، عقب نمي آيد ، اهواز مي ماند و اينقدر به خودش سخت مي گيرد ، هيچ وقت دعا نمي كرد زخمي بشود و تير به پايش بخورد ! هر كس مي آمد مصطفي مي خنديد و مي گفت: غاده دعا كرده كه من تير بخورم و ديگر بنشينم سرجايم . و او نمي توانست براي همه آنها بگويد كه او چقدر عاشق مصطفي است ، كه اين همه عشق قابل تحمل براي خودش نيست ، كه مصطفي مال او است .
بعد بچه ها آمدند كه ما ببرند بيمارستان . گفتند: دكتر زخمي شده . من بيمارستان را مي شناختم ، آن جا كار مي كردم . وارد حياط كه شديم من دور زدم طرف سردخانه . خودم مي دانستم كه مصطفي شهيد شده و در سردخانه است ، زخمي نيست . به من آگاه شده بود كه مصطفي ديگر تمام شد . رفتم سردخانه و يادم هست آن لحظه كه جسدش را ديدم، گفتم: اللهم تقبل منا هذا القربان . آن لحظه ديگر همه چيز براي من تمام شد ، آن نگراني كه نكند مصطفي شهيد ، نكند مصطفي زخمي ، نكند ، نكند. اورا بغل كردم و خدا را قسم دادم به همين خون مصطفي ، به همين جسد مصطفي، كه آنجا تنها نبود ، خيلي جسد ها بود، كه به رفتن مصطفي رحمتش را از اين ملت نگيرد . احساس مي كردم خدا خطرات زيادي رفع كرد به خاطر مرد صالحي كه يك روز قدم زد دراين سرزمين به خلوص .
مصطفی به روایت غاده - 6
همين كه وارد حياط نخست وزيري شد و چشمش به آن زيرزمين افتاد ، دردي قلبش را فشرد ، زانوهايش تا شد . زير لب نجوا كرد: مصطفي رفتي ، پشتم شكست . و به ديوار تكيه داد . نگاهش روي همه چيز چرخيد ، اين دوسال چطور گذشت ؟ از اين در چقدر به خوشحالي وارد مي شد به شوق ديدن مصطفي ، حضور مصطفي ، و اين جوانك هاي سرباز كه حالا سرشان زير افتاده چطور گردن راست مي كردند به نشانه احترام؛ زندگي، زندگي برايش خالي شده بود ، انگار ريشه اش را قطع كرده بودند. ياد لبنان افتاد و آن فال حافظ .
آن وقت ها او اصلاً فارسي بلد نبود . نمي فهميد امام موسي و مصطفي با هم چي مي خوانند ؟ امام موسي خودش جريان فال حافظ را براي او گفت و بعد هم برايش فال گرفت . كه :
الا يا ايها الساقي ادر كاساً و ناولها، كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها.
وقتي بعد از شهادت مصطفي از آن خانه آمدم بيرون، چون مال دولت بود، هيچ چيز جز لباس تنم نداشتم . حتي پول نداشتم خرج كنم . چون در ايران رسم است فاميل مرده از مردم پذيرايي كنند و من آشنا نبودم . در لبنان اين طور نيست . خودم مي فهميدم كه مردم رحم مي كنند، مي گويند اين خارجي است ، آداب ما نمي فهمد . ديدم آن خانه مال من نيست و بايد بروم . اما كجا ؟ كمي خانه مادر جان بودم ، دوستان بودند . هرشب را يك جا مي خوابيدم و بيشتر در بهشت زهرا كنار قبر مصطفي . شبهاي سختي را مي گذراندم . لبنان شلوغ بود . خانه مان بمباران شده بود و خانواده ام رفته بودند خارج . از همه سخت تر روزهاي جمعه بود . هر كس مي خواهد جمعه را با فاميلش باشد و من مي رفتم بهشت زهرا كه مزاحم كسي نباشم . احساس مي كردم دل شكسته ام ، دردم زياد ، و به مصطفي مي گفتم: تو به من ظلم كردي .
از لبنان كه آمديم هرچه داشتيم گذاشتيم براي مدرسه .در ايران هم كه هيچ چيز . بعد يك دفعه مصطفي رفت و من ماندم كجا بروم ؟ شش ماه اين طور بود ، تا امام فهميدند اين جريان را . خدمت امام كه رفتيم به من گفتند: مصطفي براي دولت هم كار نكرد . هرچه كرد به دستور مستقيم خودم بود و من مسول شما هستم . بعد بنياد شهيد به من خانه داد. خانه هيچي نداشت . "جاهد" يكي از دوستان دكتر، از خانه خودش برايم يك تشك ، چند بشقاب و... آورد تا توانستم با پدرم تماس بگيرم و پول برايم فرستادند .
به خاطر اين چيزها احساس مي كردم مصطفي به من ظلم كرد . البته نفساني بود اين حرفم . بعد كه فكر مي كردم ، مي ديدم مصطفي چيزي از دنيا نداشت ، اما آنچه به من داد يك دنيا است . مصطفي در همه عالم هست ، در قلب انسان ها . من و يادم هست يك بار كه از ايران مي آمدم ، در فرودگاه بيروت يك افسر مسيحي لبناني با درجه بالا وقتي پاسپورتم را كه به نام "غاده چمران" بود ديد ، پرسيد: نسبتي با چمران داري ؟ گفتم: خانمش هستم. خيلي زير تاثير قرار گرفت ، گفت: او دشمن ما بود ، با ما جنگيد ولي مرد شريفي بود. بعد آمد بيرون دنبالم . گفت: ماشين نيامده براي شما ؟ گفتم: مهم نيست. خنديد و گفت: درست است ، تو زن چمران هستي !
وگاهي فكر مي كرد به همين خاطر خدا بيش تر از همه ، از او حساب مي كشد ، چون او با مصطفي زندگي كرد ، با نسخه كوچكي از امام علي عليه السلام . هميشه به مصطفي مي گفت: توحضرت علي نيستي . كسي نمي تواند او باشد. فقط حضرت امير آن طور زندگي كرد و تمام شد. و مصطفي هم چنان كه صورت آفتاب خورده اش باز مي شد و چشم هايش نم دار ، مي گفت: نه ، درست نيست ! با اين حرف داريد راه تكامل در اسلام را مي بنديد . راه باز است . پيامبر مي گويد هر جا كه من پا زدم امتم مي تواند، هر كس به اندازه سعه اش .
در اين دنيا نبود ، اما بيشتر از وقتي كه زنده بود وجود داشت ، اثر داشت و چقدر غاده خوابش را مي ديد . ديشب خواب ديد مصطفي در صندلي چرخ داري نشسته و نمي تواند راه برود . دويد ، گفت: مصطفي چرا اينطوري شدي ؟گفت: شما چرا گذاشتيد من به اين روز برسم ؟ چرا سكوت كرديد ؟ غاده پرسيد مگر چي شده ؟ گفت :براي من مجسمه ساخته اند .نگذار اين كار را بكنند برو اين مجسمه را بشكن ! بيدار كه شد نمي دانست كه مصطفي چه مي خواسته بگويد . پرس و جو كرد و شنيد كه در دانشگاه شهيد چمران از مصطفي مجسمه اي ساخته اند . مي دانست در تهران هم يكي از خيابان هاي آباد وزيبا را به اسم مصطفي كرده اند . اين ظاهر شهر بود و او خوشحال مي شد ولي اي كاش باطن شهر هم اين طور بود . گاه آدم هايي را در اين خيابان ها مي ديد كه دلش مي شكست . مي ترسيد ، مي ترسيد مصطفي بشود يك نام و تمام .
اين كه خواب مجسمه چمران را ديدم اين است كه، گاهي فكر مي كنم اگر تمام ايران را به اسم چمران مي كردند اين دلم را خشك مي كند؟ آيا اين ، يك لحظه از لبخند مصطفي از دست محبت مصطفي را جبران مي كند؟ هرگز ! اما وقتي دانشگاه شهيد چمران مثل چمران را بپروراند، چرا .
مصطفي كسي نيست كه مجسمه اش را بسازند و بگذرند . اين يك چيز مرده است و مصطفي زنده است . در فطرت آدم ها ، در قلب آن ها است . آدم ها بين خيرو شر درگيرند و بايد كسي دستشان را بگيرد ، همانطور كه خدا اين مرد را فرستاد تا مرا دستگيري كند. در تهران كه تنها بودم نگاه مي كردم به زندگي كه گذشت و عبور كرد . من كجا ؟ ايران كجا؟ من دختر جبل عامل و جنوب لبنان ؟ من هميشه مي گفتم اگر مرا از جبل عامل بيرون ببرند ميميرم ، مثل ماهي كه بيفتد بيرون آب . زندگي خارج جنوب لبنان وشهر صور در تصور من نمي آمد. به مصطفي مي گفتم: اگر مي دانستم انقلاب پيروز مي شود و قرار به برگشت ما به ايران و ترك جبل عامل است نمي دانم قبول مي كردم اين ازدواج را يا نه . اما آمدم و مصطفي حتي شناسنامه ام را به نام "غاده چمران" گرفت كه در دار اسلام بمانم و برنگردم و من ، مخصوصاً وقتي در مشهد هستم احساس مي كنم خدا به واسطه اين مردم دست مرا گرفت ، حجت را برمن تمام كرد و ازميان آتشي كه داشتم مي سوختم بيرون كشيد .
مي شد كه من دور از جبل عامل و در كشور كفر باشم ، در آمريكا ، مثل خواهران و برادرهايم . گاه گاه كه از ايران براي ديد و بازديد مي رفتم لبنان به من ميخنديدند ، مي گفتند: ايراني ها هم صف ايستاده اند براي گيرين كارت ، تو كه تابعيت داري چرا از دست مي دهي ؟ به آنها گفتم: بزرگترين گيرين كارت كه من دارم كسي ندارد و آن اين پارچه سبزي است كه از روي حرم امام رضا عليه السلام است و من در گردنم گذاشته ام . با همه وجودم اين نعمت را احساس مي كنم و اگر همه عمرم را ، چه گذشته چه مانده ، در سجده گذاشتم نمي توانم شكر خدارا بكنم . با مصطفي يك عالم بزرگ را گذراندم از ماده به معنا ، از مجاز به حقيقت و از خدا مي خواهم كه متوقف نشوم در مصطفي ، همچنان كه خودش در حق من اين دعا كرد:
منبع: پايگاه اطلاع رساني فرهنگ ايثار و شهادت
شهيد سيد مرتضي آويني
|
شهيد منتظر مرگ نميماند، اين اوست که مرگ را برميگزيند. شهيد پيش از آنکه مرگ ناخواسته به سراغ او بيايد، به اختيار خويش ميميرد و لذت زيستن را نيز هم او مي يابد نه آن کس که دغدغه مرگ حتي آني به خود او وانميگذاردش و خود را به ريسمان پوسيده غفلت ميآميزد. |
شهيد عباس کريمي
|
شهادت در اسلام، مرگي نيست که دشمن بر مجاهد تحميل کند، بلکه انتخابي است که وي با تمام آگاهي و شعور و شناختنش به آن ميرسد |

